حسین منزوی...من از خزان به بهار، از عطش به آب رسیدممن از سیاه ترین شب ، به آفتاب رسیدممن از خمار رهیدم، هم از فریب گذشتمکه از سراب به دریایی از شراب رسیدمبه جانب تو زدم نَقبی از درون سیاهیبه جلوهٔ تو به خوشید بی نقاب رسیدماگر نشیب ، رها کردم و فراز گرفتمبه یاری تو بدین حسن انتخاب رسیدممرا به مهر خود، آباد میکنی تو، غمی نیستبه آستان ات اگر خسته و خراب رسیدمشبی که با تو هماغوش از انجماد گذشتمبه تب، به تاب، به آتش به التهاب رسیدمچگونه است و کجا؟ دیگر از بهشت نپرسمکه در تو، در تو، به زیباترین جواب
برچسب:
نویسنده: آتنا نوری
تاريخ: چهارشنبه
28 مرداد
1405 ساعت: 14:56