خرید بک لینک
حسین منزوی...من از خزان به بهار، از عطش به آب رسیدممن از سیاه ترین شب ، به آفتاب رسیدممن از خمار رهیدم، هم از فریب گذشتمکه از سراب به دریایی از شراب رسیدمبه جانب تو زدم نَقبی از درون سیاهیبه جلوهٔ تو به خوشید بی نقاب رسیدماگر نشیب ، رها کردم و فراز گرفتمبه یاری تو بدین حسن انتخاب رسیدممرا به مهر خود، آباد می‌کنی تو، غمی نیستبه آستان ات اگر خسته و خراب رسیدمشبی که با تو هماغوش از انجماد گذشتمبه تب، به تاب، به آتش به التهاب رسیدمچگونه است و کجا؟ دیگر از بهشت نپرسمکه در تو، در تو، به زیباترین جواب

برچسب: نویسنده: آتنا نوری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 14:56

ا.بامداد...می‌پنداشتم که عشق، هرگز دیگر به خانهٔ من نخواهد آمد.می‌پنداشتم که شعر، برای همیشه مرا ترک گفته است.می‌پنداشتم که شادی، کبوتری است که دیگر به بام من نخواهد نشست.تو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با تو ام، و آینه‌های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می‌شوند.هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم‌تر نبوده است.تو شعر را به من بازآورده‌ای. تو را دوست می‌دارم و سپاست می‌گزارم...پانوشت: از کتاب مثل خون در رگ های من احمد شام

برچسب: نویسنده: آتنا نوری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 14:56

صفحه بندی